تبليغاتX
شیطونترین دختر دنیا(1

شیطونترین دختر دنیا(1

حرفای من

 

گمشده ی این نسل اعتماد است نه اعتقاد

 

اما

 

افسئس که نه بر اعتقادشان اعتمادی است

نه بر اعتمادشان اعتقاد

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 1:3  توسط روشنک   | 

 

اگر میبینی کاری به کارت ندارم چون شدیدا مخالف کودک آزاریم

 

برو هر وقت بزرگ شدی بیا به حسابت برسم بچه

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 0:55  توسط روشنک   | 

تنهايي


تنهايي يعني اينكه ذهن من پر از تو و خالي از ديگران است 

و

كنارم خالي از تو اما پر از ديگران است

+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 19:57  توسط روشنک   | 

خیلی بد کردی

 

خیلی با من بد کردی تشون دادی که رفاقت نمیخواستی

وجود خودم مهم نبود 

عیب نداره سال جدید اومد

و

ما شاید

باز هم همدیگر نبینیم

سال خوبی داشته باشی

هیچکس اندازه من دوست نداشت

نمیدونم شاید تو دیگران رو بیشتر از من دوس داشتی که راحت فراموشت شدم

مهم نیست

این نیز بگذرد

برات آرزوی موفقیت دارم

 

مهلا من کم نذاشتم تئ رفاقتمون

اما ....

نذاشتم بغض تو گلوم ببینی

گاهی سبکتر نشوی

سنگینتری

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 4:23  توسط روشنک   | 

ولنتاین

 

خدایا آن کس که امروز صادقانه یادم کرد

هر لحظه عاشقانه یادش کن

ولنتاینتون مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 15:29  توسط روشنک   | 

دوست

 

دلم از دوست خیلی پره. از دوست خیلی انتظار داشتم

بعد ۸سال دوستیم تموم شد با مهلا

شاید دیگه ندیدمش

تو پروفایلم نوشتم دوست:مامان داداشم مهلا

اما مهلا تموم شد

هم من واسه اون تموم شدم هم اون واسه من

خیلی دلم پره

هیچکس دوست نیست

شاید اومد خودش این پست رو خوند

ما واسه هم تموم شدیم

۸سال خوب گذشت

خیلی خوب

اما ظاهر آدما ملاک همه چیز نیست

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 2:34  توسط روشنک   | 

هندي

با يه پسر هندي دوست شدم از حرفاش چيزي نميفهمم


كلي ميخندم آخه خوب بلد نيست حرف بزنه




+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 19:29  توسط روشنک   | 

1 هفته پشت هم آمپول و قرص

 خيلي  اذيت شدم

ضعييف شدم

مثه ميت

از خودم بدم مياد

از همه بدم مياد

از همه اونايي كه ويترين وازه هاي قشنگن اما خالي از اونها


+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 13:46  توسط روشنک   | 


ديگر به بهاي ناز كردنت مردي سر به بيابان نخواهد گذاشت

ساده اي ليلي جان !!!

اينجا مردان روزي هزار بار عاشق ميشوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 13:41  توسط روشنک   | 

:-)

 

            دیگر به بهای ناز کردنت مردی سر به بیایان نخواهد گذاشت

                                     ساده ای لیلی جان

                      اینجا مردان روزی هزار بار عاشق میشوند

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 19:50  توسط روشنک   | 

دل گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 0:26  توسط روشنک   | 

دلم گرفت

 

دلم انقدر گرفته که میخوام داد بزنم

بگم خدایا بسه

هرچقدر تحمل کردم بسه دیگه

چند وقته پشت سر هم تو خیابون میبینمش

خسته شدم

وقتی میبینمش تموم بدنم سست میشه

امروزم داشتم تو فیس بوکم سرچ میکردم دیدمش

تموم دلم انگار نابود شد

اونابی هم که فکر میکنی دوست دارن و با بقیه فرق دارن هم مثه همه

کسی که فکر میکردم با ادمای دیگه فرق داره

اونم مثه همه بود

میدونم سرش جایی گرم شد که دوری رو بهونه کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 0:26  توسط روشنک   | 

 

 

 این روزا دوستای خوبم به هم وفا نمیکنن

دلای باک و ساده رو فدای مردم میکنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 17:27  توسط روشنک   | 

 

امروز سر کلاس بحث از خشونت علیه زنان بود

 

من با همه قهرم

اصلا چرا من جنس ضعیفم؟

اصلا  با

همه قهرم

که من دخترم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 18:33  توسط روشنک   | 

افسوس نمیخورم

 

افسوس نمیخورم برای کسانی که

ویترین کلمات زیبا هستند اما خالی از آنها

افسوس نمیخورم برای زمانی که درونم فهمیده نشد

افسوس نمیخورم برای زمانی که خواستم اما نخواست

افسوس نمیخورم برای کسانی که شکستن من دیدن و سکوت کردن

و

افسوس نمیخورم برای خدایی که گاهی دوس داشتنی نیست

 

افسوس میخورم برای تو  که برای من متاسفی

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 22:58  توسط روشنک   | 

 

 

من خونه حوصلم سر میره

مجبورم تو نت وقت بگذرونم

خسته شدم

انقدر خودم تو خونه متکلم وحده بودم خسته شدم

میخوام برم مطب مامانم یه عالمه موش بریزم که دیگه نره

میشه؟

اصلا دوس دارم به کسی چه؟

راستی خاله جونم از ترکیه اومد

از سوغاتیهام نپرسین که شاکی میشم

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 1:39  توسط روشنک   | 

امسال دیگه تولد نگرفتم

 

قرار نشد دیگه امسال تولد بگیرم.

امسال زیاد از اومدن روز تولدم خوشحال نیستم

تقریبا نیم ساعت دیگه مونده به تولدم

مامان میگه توی روز تولدت اگه آرزو کنی

آرزوت برآورده میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 23:39  توسط روشنک   | 

دارم سکته میکنم

 

تقریبا ۱ ساعته که از مسافرت اومدم

خوشحال بودم هم داداشم اومده ایران

هم سفر خوبی بود

اما همین الان یکی از هم کلاسیهام

زنگ زد و گفت که مدیر آموزش کار داشت باهات و

گفته حتما باهاش تماس بگیری

توروخدا واسم دعا  کنین

آخه ترم تابستون داشتم

نگهبان دانشگاه واسه تیپم اسمم نوشت

دعا کنید مشکل کمیته انظباطی نباشه

آخه از طریق آموزش نامه میدن

دارم میمیرم از ترس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 شهریور1389ساعت 22:51  توسط روشنک   | 

 

 

روزگاریست که شیطان فریاد میزند :

آدم پیدا کنید،سُجده خواهم کرد !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 23:57  توسط روشنک   | 

 

شنبه مهلا رفت واسه عمل بینی

وقتی بعد از عمل دیدمش خیلی چشماش کبود بود

میگفت درد ندارم تا ما نگران نشیم

تموم لباش خشک شده بود

دلم واسش ریش شد

مهلا تموم زندگیمه

درسته عملش عمل زیبایی بود اما طاقت دیدن اوی چشاشا رو نداشتم

این چند روز

اصلا فرصت نشد برم پیشش

فردا باید برم

چون فردا دارم میرم مسافرت چند روزی نیستم

واسه مهلا دعا کنید

که بینیش خوش فرم بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 23:35  توسط روشنک   | 

قلب واسه فروش

 

قلب پلاستیکیه ساده

اما مهربون

واسه فروش کسی سراغ نداره؟

این روزا همه دنبالشن

دلم گرفته 

از خیلی چیزا

از خیلیا

گاهی فکر میکنم کاش هیچ وقت دلی نبود تا تنگ بشه

بشکنه

یا

بگیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 14:7  توسط روشنک   | 

نه اون اتفاقی که فکر میکردم نیوفتاد

ناراحت نیستما ولی خب

فکر میکردم بشه اما نشد

مهم نیست

امروز واسه اولین بار پیاده روی کردم

اونم تنهایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 17:13  توسط روشنک   | 

 

یه اتفاق جالب امروز واسم افتاد

 بذارید ببینم چی میشه تا کامل واستون بگم.

 خیلی جالب بود برام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 0:21  توسط روشنک   | 

یاد بگیریم که..

 

دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند هنر نیست

باید

کسانی را دوست بداریم

که

دوستمان ندارند

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 14:59  توسط روشنک   | 

 

 

 

؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 0:53  توسط روشنک   | 

همه کر شدن

 

شیشه ای میشکند

یک نفر میپرسد:

" که چرا شیشه شکست؟ "

مادرم میگوید:

" شاید این رفع بلاست "

یک نفر میگوید:

" باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه پنجره را زود شکست "

کاش آن شب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست

عابری می امد تکه ای از آن را بر میداشت

مرحمی بر دل تنگم میشد

ولی آن شب دیدم

هیچکس هیچ نگفت

از خودم میپرسم!!

ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 0:50  توسط روشنک   | 

نمیخوام بزرگ باشم

 

دلبسته به سکه های قلک بودم

دنبال بهانه های کوچک بودم

رویای بزرگترشدن خوب نبود

ای کاش تمام عمر کودک بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 15:2  توسط روشنک   | 

"تو را دیگر نمیخواهم" و این بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی!!!

نمیدانم چرا؟!!

شاید خطا کردم

و

تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمیدانم کجا!تا کی!برای چه!

ولی

رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

و

بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

*****

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و

بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:

"تو هم در پاسخ این بی وفاییها بگو در راه عشقو انتخاب تو خطا کردم"

و

من در حالتی مابین اشک . حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

نمیدانم چرا!!!

شاید...

به رسم و عادت پروانگیمان باز هم

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 2:12  توسط روشنک   | 

چقدر ....

 

رفتنت آنقدر بی محتوا بود

که

 هنوز لحظه های بودنت را باور ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 1:13  توسط روشنک   | 

 

 

در روزهای سخت داشتن یک دوست وفادار

 

تجسم حقیقی خداوند است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 3:4  توسط روشنک   |